قابل توجه نظر دهنده ها از نوشتن نظر های بی ادبانه پر هیز کنید.
با تشکر غزال
سلن دیون
كـوچكـتـرين عـــضو خانواده 16 نفريشان بود.وي وخانواده فقيرش
در شهر كوچكي به نـام كـوئيـبـك واقـع دركـانادا زندگي ميكردند. خانواده وي به رغم
بي بضاعتي وتـنـگدستـي بـا يـكديـگر بسيار يكدل و صميمي بودند. پدر
ســلن كلوبي در شهر داشت كه در آن خود و خانواده اشبه اجراي موسيقي و
خوانندگي مي پـرداخـتـنـد و اينگونهاهــالي محل را سرگرم ميساختند
سلن به كمك مادر
ويـكي از بـرادرانش نــخستين ترانه خود را اجرا و ضبط كرد.
ايـن تــرانـه CE N`ETAIL QU`UN REVE تنـها يك رويا بودنام داشت.
هنگاميـكهRENE ANGELILصداي زيباي سلنرا شـنـيد اشك از چشمانش
جاري گشت و تصميم گرفت كه از وي يك سوپر استار جهاني خلق كند.
او اولين ترانـه خود را در سال 1991بنام (LA VOIY DU BON DIEU صداي خدا )
عـرضه كـرد كه در شهر خـودبسـيـار مـورد استقبال قـرار گــرفت. در سن
18 سالگي هنگامي كه سلن مايكل جـكســـون را در تلويزيون مشاهده كرد به تجليل
گفت كه مـيخواهد مانند مايكل گردد. وي در آن سال اقدام به تغييرشكل ظاهري خود كرد.
موهاي خود را كوتاه كرد، دندانهاي جلو آمده خود را تراشيد و در كلاسهاي
زبان انگليسي ثبت نام كرد تا قادرباشد انگليسي را به رواني فرانسه صحبت كند.
نخستين آلبوم انگليسي زبان وي بنام UNISON در سال 1990
منتشر گرديد كه توجه جهانيانرا به خود جلب ساخت. سپس با اجراي
ترانهBEATY AND THE BEAST در
سال 1991 به شهرت دست يافت.
نام كامل:CELINE MARIE CLAUDETTE DION
تاريخ تولد:30 مارچ 1968
محل تولد:كوئيبك كانادا
شغل:خواننده
قد:170 سانتي متر.
وزن:50 كيلو.
علت شهرت:اجراي ترانه BEAUTY AND THE BEAST به
همراه PAEBO BYSON در سال 1991.
برادر و خواهر:سلن داراي 13 برادر و خواهر ميباشد كه سن
همگي آنها بيشتر از وي ميباشد.
نام شوهر :RENE ANGELIL
مـديـر بـرنـامه هاي سلن ديون
تاريخ ازدواج :17 دسامبر 1994.
نام پسر:RENE CHARLES ANGELIL
جوايز:وي چندين جايزه معتبر بعنوان هنرمند سال، ترانه
سال، خواننده محـبـوب و پـرفـروش تـرين آلبوم را از سوي
GRAMMY - WORLD MUSIC AWARD - FELIX - JUNO-
AMERICAN AWARD دريافت داشته است.
شمار آلبومها و تـك آهـنـگهاي بفروش رفته وي در سراسر
جهان:200 ميليون.
ثروت وي:ثروت وي را 400 ميليون دلار برآورد ميكنند.
چند نکته درباره سلن ديون:
1-ترانه MY HEART WILL GO ON وي پـرفـروشـترين ترانه
اركسترال بشمار مي آيد.
2- سـلن بمدت 2 سال از عرصه موسيقي بدور بود. يكي
به عـلت آن كه شوهرش مبتلا به سرطان گلو شده بود و
بـايـد از وي مراقبت مي كـرد و آنكه بايد از فرزند تازه متولد
گشته خود نيز پرستاري ميكرد.
3- وي داراي عـطـر اخـتصاصي بنام خود مي باشد كـه در
سال 2003 پرفروش ترين عطر سال گرديد.
4- وي هـمـچـنين چـنـد سـالــيست مجله اي را بنام خود
منتشر ميسازد.
5- سـلن ديـون صـاحب چندين رستوران در امريكا و كانادا
ميباشد.
6-وي داراي كلكسيوني از 100 ها جفت كفش ميباشد.
7- وي مـوفـق بـه دريـافـت ديـپـلم مـتــوسط نگرديد زيرا از
دبيرستان ترك تحصيل كرد.
8- وي عاشق بازي گلف است.
9- وي موفق به كسب نشان افتخار از دولت كانادا گرديده
است.
تا اون جا گفتم که پدرم با ارتباط ما هیچ مخالفتی نداشت.باز همه چی خوب بود البته پدرم با من چند دفعه
صحبت کرد و گفت :که نسبت به این پسر احساس بدی داره ولی با حرف های من در ظاهر راضی شد ولی
واقعا راضی نبود.چند ماه به خوبی گذشت .من خیلی تغیر کرده بودم منی که از پسر ها متنفر بودم حالا عاشق
شده بودم.تو این مدت پسر عمه ی من که خواستگارم بود خیلی از دستم عصبی بود و هر چی از بدی های
احسان و این که اون رو با یه دختر دیگه دیده می گفت من باور نمی کردم . فکر می کردم که د روغ می
گه.بعد از یکی دو ماه دوستم با من تماس گرفت و گفت که احسا ن رو با یه دختر دیگه دیده.شوکه شده بودم به
احسان زنگ زدم .با احسان در مورد حرف های دوستم صحبت کردم ولی گفت: تو فکر کن این حرف ها
درست باشه که چی.اون لحظه گوشی رو قطع کردم با ورم نمی شد.ه با من این طوری حرف بزنه.همش کارم
شده ود گریه کردن.جواب تلفنم را نمی داد . تو دانشگاه مدام از من فراری بود. البته من تو دانشگاه جرات نمی
کردم که باش حرف بزنم.جواب اس ام اس هام رو نمی داد خلاصه داشتم دیونه می شدم تا این که سعید همه
چیز رو فهمید (پسر عمه ام) بهم گفت اگه بخوام می تو نه به قول خودش ادبش کنه.ولی من مخالفت کردم
چون از تلافی کردن وانتقام متنفرم.و اون موقع باور نمی کردم که منو ترک کرده.برای من همه چی تموم شده
بود.تا این که یه روزسعید اومد دنبالم وگفت سریع حاضر شو .نمی دونستم می خواد چی کار کنه .سعید منو
برد پیش احسان وقتی از دور دیدمش حالم داشت به هم می خورد.به سعید گفتم که نمی خوام برم ولی مجبورم
کرد و بهم گفت:لااقل اون انگشتری رو که بهت داده بش بر گردون.به دستم نگاه کرد م باورم نشد من هنوز
اون انگشتر رو داشتم.از ماشین پیاده شدم وسعید رفت .پیش احسان رفتم.از دیدن من وحشت کرد .به من من
افتاد .ولی من در کمال خونسردی بودم و تمام حرف هام رو بش زدم .خودت که بهتر می دونی چی گفتم.تا
این که تینا اومد .باورم نشد تینا دوست من به من خیانت کرد ه .از این جا به بعدش رو که می دونی.وقتی
برگشتم خونه ......... ادامه داستان باشه برای بعد
نافرجام:
از زبان مهسا می نویسم:من و احسان هم کلاسی بودیم.همیشه متوجه نگاه های زیر زیرکانه اش می شدم.
چیزی نمی گفتم. مدام جلوی راهم سبز می شد . تا این که یه روز بعد دانشگاه تو خیابون جلوم رو گرفت و
خیلی راحت بهم گفت دوست دارم .در جا خشکم زد .تا به خودم اومدم دیگه نبود.نمی دونم چرا ولی یه حس
خاصی نصبت بهش داشتم.این قدر رفت اومد و حرف های عاشقانه زد تا من هم باور کردم. که ای کاش نمی
کردم .همه چی خوب بود و عالی .تا این که گفت می خوام با خا نواده ات صحبت کنم .منم هیچ مخا لفتی
نکردم .بعد از صحبت احسان با پدرم متوجه شدم که احسان در مورد ازدواج با من با پدرم حرف زده .البته
قبلا به خودم گفته بود.پدر وقتی علاقه ی من رو به احسان دید مخا لفتی نکرد .
تشکر
مهسا گفت بعد بت زنگ می زنم .کار دارم . همین جا از مهسا به خاطر هم کاریش با من تشکر می کنم.
خبر خبر خبر
بالاخره کسی که منتظرش بودم زنگ زد. و به من این اجازه را داد که داستانش رو در وبلاگم بنویسم .
اسم این دختر مهسا است. و دانشجوی رشته زبان انگلیسه .دختری مهربان و ساده ازش خواستم تا ما جرای
رو که با احسان داشته برام تعریف کنه.ولی گفت :اینم یه داستان مثل همه ی داستان های دیگه.یه عشق نا
فرجام و تکراری.من بهش گفتم در هر صورت این ما جرا برای من جا لبه .بالاخره قبول کرد.
به دشمنتان بدی نکنید چون ممکن است روزی دوست شما شود
تو این زمینه بیشتر عاشقی ها و دوستی فقط برای وقت گزرونیه.و کمتر عشق
واقعی وجود داره . همه اش شده نامردی و... منظورم را که می فهمی
پنج نکته در مورد ..................
همیشه با بدست آ وردن اون کسی که دوستش داری نمی شه صاحبش بشی/
بعضی وقت ها لازم که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی/
زندگی مردابی است که نباید گول نیلوفر هایش را خورد/
بزرگ ترین آرزوت این باشه که اون را خوشبخت ببینی نه در کنار خودت/
هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد هیچ گاه باعث اشک ریختن تو نمی شود/
من از این دنیا چی می خوام ؟ دو تا صندلی چوبی
که من وتو رو بشونه واسه ی گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خوام ؟یه وجب زمین خاکی
که بسازم یه اتاقک مثل خونه خیالی
من از این دنیا چی می خوام ؟ یه مداد رنگی
که بکشم رو سر عالم رنگ خوبی و قشنگی
| دو شخصیت هری پاتر خواهند مرد | |
| " جی کی رولینگ " از هواداران خود برای فاش کردن جزئیات طرح هری پاتر هفت مهلت خواست ؛ اما با این حال بخشی هایی از موضوع آن را فاش کرد. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از گاردین ،" هری پاتر و منفدهای مرگبار" قرار است 21 جولای 2007 منتشر شود و هواداران این مجموعه مدام از رولینگ می خواهند که موضوع و طرح آن را فاش کند. خالق هری پاتر در جواب آنها تنها یک دلیل را برای عدم افشای موضوع اثر اعلام کرد: " فقط یک دلیل دارد و آن هم این است که می خواهم کسانی که با هری بزرگ شده اند همزمان با داستان او و در کنار او، ماجرا را دنبال کنند؛ بدون آنکه از اتفاقات پیش روی خود اطلاع داشته باشند." با این حال رولینگ گفته است: " در هری پاتر هفت دو نفر از شخصیت ها خواهند مرد. " او از افشای نام شخصیت ها خودداری کرد |
|
هری پاتر زنده می ماند
| |
| طرفداران مجموعه هری پاتر به سوال " آیا شخصیت هری پاتر در جلد هفتم رمان خواهد مرد؟ " پاسخ دادند. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از سایت Hpana، برخی سایت ها با طرح سئوال " آیا هری پاتر خواهد مرد؟ " از هواداران این کتاب خواستند تا انتهای این مجموعه را پیش بینی کنند. تا به حال حدود صد هزار نفر به این سئوال پاسخ داده اند که شصت درصد آنها معتقدند هری پاتر در این داستان زنده خواهد ماند. پیش از این نیز در سال 2005 این موضوع در قالب یک نظرسنجی عمومی در مورد مجلد " شاهزاده دو رگه " صورت گرفته بود که در آن هنگام نظر اکثر پاسخ دهندگان این بود که هری پاتر می میرد. خبر گذاری مهر |
سلام داشتم کاست قدیمه ای که مال پدرمه گوش می کردم که به این اهنگ بر خوردم
البته فکر کنم از نظر املایی غلط داشته باشم.
زندگی زندون تنگه با همه بر سر جنگه
چه جوری برات بگم من دلا دل از همه سنگه
نگاه کن از توی ایون گربه گنجشک ها رو خورده
گل خوشبختی ما رو یه کسی چیده وبرده
روی سنگ فرش های خونه غیر مشتی برف نمونده
یه کسی با خاک باغچه روی آن ها را پوشانده
می دونستم می دونستم یکی دست ما رو خوانده
پر خاکستر این جا یه کسی آ تیش سوزانده
نگاه کن تیر های چوبی که روی سقف اتاق
همشون رو من شمردم گاهی طاق گاهی طاقچه
من تو باهم غریبه
سینه هامون پر کینه
هر دو زخمی هر دو خسته
ای خدا زندگی اینه
مریم جان : دوست غزیزم این را بدان که دوستی چند ساله خیلی پر ارزشه . ولی تو این دوستی رو به
مسخره گرفتی و تا تونستی منو غذاب دادی منم صلاحی به جز گریه ندارم . که می خواستی اونم ازم بگیری
اخه این رسمشه .ولی در کل از همه ی دوستام و بعضی از افراد فامیل و همه ی کسانی که من را تحمل
کردند کمال تشکر را دارم .
راستی شما تو وصیت نا متون از چی می نویسین . منتظر حرف هاتون هستم
دیشب خوام نمی برد با خودم فکر کردم اگه یه روزی بالاخره مرگ سراغ من بیاد .که می آید من چی تو
وصیت نامه ام می نویسم . من که از دار دنیا یه خط موبایل دارم که حتما بعد مرگم میرسه به خواهرم .پس
چی می مونه که تو وصیت نامه بنویسم .اینم متن وصیت نامه ام:
هنوزم نمی دونم چی بنویسم .خب ولی باید شروع کرد.هراومدی یه رفتی داره ولی مهم فاصله ی بین این دوتا
است . من بین این اومد و رفت چیزی جز نامردی . بدی . تنفر ندیدم .راستی چرا باید این جوری باشه دنیا.
می دونم که با حرف های من دنیا و تمام ادم ها عوض نمی شن ولی لا قل دل من یکی که خالی میشه. شاید هم با
خواندن این مطلب کسی عوض بشه.بعیده.من تو زندگی شخصیم از یه سری ادم ها متنفرم .خیلی هم متنفرم
البته این ادم ها جز افراد نزدیک من هستن .حتما خو دش می دونه کیه. بذارید یه اشاره کنم این ادم یه ادم
مغروره که آدم فروش هم هست. در هر صورت اگه نفهمید مشکل خودشه. راستی از پدر و مادرم کمال
تشکر را دارم چون من را در بد ترین و بهترین شرایط تحمل کردند.جایه چند گله هم هست.
ماهیان برای شنا کر دن نیاز به آ موزش ندارند.
پرندگان برای پرواز نیاز به آموزش ندارند.
ماهی شنا کن و پرنده پرواز کن.
وعشق کتاب ندارد.
وعاشقان بزرگ دنیا سواد نداشتند.
دفتر خاطرات 1
تاریخ : مجهول/ ساعت:مجهول/
این متن یه نامه ی طنزه که دوستم برای من نوشته/سال اول دبیرستان/
این را می خوام به تمام بچه های دنیا بگم:
بابا این دوست پسر بازی ها به هیچ چیز ختم نمی شه .نمی خوام نصیحت کنم ولی خیلی کاره چرتیه .آ خه
آدم خسته می شه چقدر با تلفن صحبت کنه چقدر حرف های چرت . تازه مواظب باشی مامان و بابات نفهمن
نگران این باشی که برای تولدش چی بخری .غصه ی این که دفعه ی بعدی که می خوای باش بری بیرون
لباسات تکراری نباشن . وای حالم داره به هم می خوره . حالا از ما گفتن و از شما نشنیدن .
از لحظه ی دیدار تو . since meeting you
از لحظه ی دیدار تو . since meeting you
دریافتم که با ارزش ترین احساسی . I know that love
که انسان می تواند داشته باشد . is the most important feeling
عشق است . one can have
در گذشته می پنداشتم . I used to think
که عشق را تنها در فیلم های سینمایی می توان یافت . that love was only real in the movies
و به همین دلیل از اینکه تنها بمانم لذت می بردم . and that I enjoyed begin alone
هر روز صبح وقتی خورشيد طلوع می کند؛
يک غزال شروع به دويدن ميکند و می داند :
سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود.
هر روز صبح وقتی خورشيد طلوع می کند؛
يک شير شروع به دويدن می کند و می داند :
که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نميرد ؛
مهم نيست غزال هستی يا شير !!!
با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن ...
چند وقت پیش تو این فکر بودم که طالع بینی ماه تولد خودم رو بنویسم و حالا این کارو کردم
زن تیر:
خوش بر خورد/دم دمی / گا هی اوقات خود را نیازمند پند و اندرز می داند/آشپزی قابل /از خود گذشته اند / گاهی اوقات انصاف وخساست / شخصیت صابتی ندارند/با وقار و وفادار
مرد تیر:
با محبت /مهربان / از روحیه ی حساس و تاثیر گذاری بر خور دارند /دوستدار همسر/عاشق مادر خود/پر تلاش واجتمائی/رفتار ثابتی ندارند/ به ظاهر خود توجه دارند / عاشق طبیعت/
مناجات
صدای آمدنت را می شنوم نه نمی شنوم ولی می دا نم که می آیی حرم نفس هایت را حس
نمیکنم ولی می دانم که این جایی . آری میدانی ولی چرا جواب نمیدهی . می دانم
که گوش نمی دهی می دانم که مرا دوست نداری می دانم دیگه من را بنده ات خطاب
نمیکنی ولی نمی دا نم چرا . مگر من ...... مگر من....... توبئه نکردم مگر من...... .
آری من اصلا مرا به یاد می اوری من بنده ات باید نام من را در لیست فراموش شدگانت
پیدا کنی . شما من را فراموش کرده اید. همه مرا فراموش کرده اند. ولی من مسلمانم . یک
مسلمان در نهایت ناامیدی باید خدا را نور امیدش قرار دهد ولی خداوندی که من را نمی بیند و
نه صدای مرا می شنود و نه دوستم دارد چگونه من میتوانم او را نور امید م قرار دهم .
خودتان قضاوت کنید . من در شب های تاریک زمستان تنهای تنها بودم ودر سختی ها بی یار
بودم پس خدا وند کجا بود؟ مگر نمی گویند خدا در همه جا حضور دارد .
پس چرا من او را حس نمی کنم . چرا......! آری هیچ وقت حس نکردم. من هیچ وقت کمکت
را ندیدم . نه چرا دیده ام ولی نمی دانم چرا .....! نه میدانم کمکم کردی ولی چرا با من
حرف نمی زنی ودر بیشتر مواقع من را یاری نکردی. من کسی را نداشتمم و به کسی امید
نداشتم و شما مرا از یاد برده بودید . آری من گناه کارم ولی خودت گفتی ای بندگان من
توئبه کنید من هم که توئبه کردم من از شما طلب بخشش کردم ولی من را نبخشیدید
یک آدم فراموش شده که نیازی به بخشش ندارد
. آری درست است . من هم که فراموش شده ام . اما......اما...... نوری
در دلم نوری سو سو می زند . هر چقدر کم نور است ولی تنها امید مانده من است من این
نور را ضامن زندگی ام می دا نم و تنها راه زنده ماندن من است
اگر این نور خاموش شود من نیز خاموش وبی صدا می گردم.
تولد
در میان افرادی غریب چشم باز کردم . ترسید م اما فقط توانستم گریه کنم کم کم به
ان ها عاد ت کرد م و آنها را . مادر و پدرو... صدا کردم در
جمع آن ها بزرگ شدم .
من هم مثل آن ها شدم مثل آن ها راه رفتم حرف زد م. انها به
من یاد دادن که خود
را راست در آینه آنها ببنیم و هر چه آنها کردند من یاد بگیرم .
وقتی بزرگتر شدم مثل آنها دروغ گفتم کلک زدم .
منم درست مثل آنها شدم . من خود را در آینه دیگران ساختم .
این چرخه گشت تا
نوبت به فرزند من رسید این بار می خواستم فرزندم مانند من
نشود و این بار به او یاد
دادم که هرچه ما کردیم او نکند وهر چه ما نکردیم او بکند به
او یاد دادم که خود را
در اینه بر عکس ما ببیند فرزند من بزرگ شد و صاحب فرزندی
شد این بار او
حرفهای مرا یاد داد من هم امیدوارم که این چرخه بدست کسی
بهم نریزد تا شاید د نیا آباد شود
عشق صبور است،
عشق مهربان است،
عشق حسود، متکبر و یا خشن نیست.
بر راه خود اصرار نمی ورزد،
کج خلق و زود رنج هم نیست.
از حقیقت شاد می شود،
همه چیز را تحمل می کند،
همه چیز را باور می کند،
به همه چیز امیدوار است،
همه چیز را تحسین می کند،
عشق هرگز پایان نمی پذیرد.
دوستانم هنوز هستند:
دوستانی که نادیده گرفتمشان
دوستانی که ردشان کردم
و
همه لحظات با ارزشم را به پای تو
ریختم.
آن ها هنوز هستند !
دوستان
کمک کنید.
دوباره سراغ من بیاییید.
به من گرما بدهید.
شما تسلی من هستید.
بگذارید آن قدر به شما تکیه دهم تا خود بتوانیم
سرپا باستم.
وقتی دوباره بر خیزم رشید تر خواهم بود
و شما
مغرور از داشتن
دوستی همچون
من.
دفتر خاطرات
من تصمیم گرفتم در وبلاگم یه سر به دفتر خواطراتم بزنم
نمی خوام اسمی از فردی بیارم .
31/اردیبهشت/دوشنبه/ ساعت : تقریبا هشت شب
بعد از تماس با…
نمی دانم چه گفته ام فقط میدانم که شنیده ام .امروز حرفی را از زبان کسی شنیده ام
که به هیچ وجه انتظار نداشتم . …به من حرفی زد که تا اعماق وجودم
را ویران کرد . نمی دانم مگر من چه گفته ام چه رفتاری کرده ام که به من می گوید :
تو با همه خوب هستی و با من بد البته همیشه بد بودی. من مطمئن هستم که اشتباه می
کند.او نمی داند که جزئی از وجود من و زندگی منه من چه طور می توانم این طور
رفتار کرده باشم. ای کاش میدانست که مرا ذره ذره نابود مکنه. ای کاش می
دانست.ولی حیف که نمی داند.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد...................
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد......................
راهی نروم که بیراه باشد.......................
خطی ننویسم که ازار دهد کسی را.......................
یادم باشد روز و روزگار خوش است...
همی چیز رو به راه است و خوب.
تنها...تنها...دل ما دل نیست.
تقدیم به همه ی آنهایی که در مسیر سخت زندگی
قدر دان همسفر خود هستن............
ممنونم
بده دستا ت رو به من
تا باورم بشه پیشمی
میدونم خوب می دونی
تو تار و پود در شبی
تو که از دنیا گذشتی
واسه ی یک خنده من
چرا من نگذرم از ین
استخوان به اسم تن
تو خیالم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمی دونم چی بگم که باورت بشه جونمی
تو این کابوس درد رویای مهربون
می دونی با تو پرم از شعر و ستاره
میدونی بی تو لحظه غربتی نداره
می دونی درتو این خدا بود که تونست گل
عشق را بکاره
//رضا صادقی//
دوستان محترم سلام امید وارم که حالتون خوب خوب باشه.من این وبلاگ را تازه تاسیس کردم پس بذارید خودمو معرفی کنم . من غزال دختر اول بابا دختر به قول دوستام ساده زود رنج و کمی هم مغرور.و ساکن در اهواز.و عاشق شهرم .حالا که اسم دوستام اومد می خوام ازشون تشکر کنم و بگم که دوستشون دارم .بهترین دوست های من مریم .نگین و صدیقه هستن آن ها من را در بهترین و بد ترین لحظات یاری کردن.
برای بهترین ها:
مریم . از تو ممنونم چون منو ودر شرایط بدم تحمل کردی
نگین . از تو تشکر می کنم چون به من بخشش را یاد دادی
صدیقه. از تو ممنونم چون خدا و عشق به خدا را به من نشان دادی
دوستتان دارم

