تبليغاتX
فکر کنم شروعی دوباره در راهه


فکر کنم شروعی دوباره در راهه

عمومی
دوستان محترم .لطفا فعلا این قالب رو تحمل کنید تا دوباره یه قالب خوب بذارم.ممنون
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت1:2توسط غزال |
تنهایی
 همه رفتن کسی دورو برم نیست           چنین بی کس شدن در خاطرم نیست

یه روز دورو برم صد تا رفیق بود                 حالا ببین چهقدر تنهای تنهام

تنها

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت0:16توسط غزال |
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت2:9توسط غزال |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت2:6توسط بی نام |
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت2:4توسط بی نام |
جلسه
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت1:58توسط غزال |
سلام.دوستان محترم از این به بعد قصد دارم داستان های خودم رو در وب

بذارم.البته بستگی به نظر های شما داره.

نظرتون چیه؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت22:35توسط غزال |
من آخر سر نفهمیدم که چرا به جای عکس این ها می یاد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت15:7توسط غزال |
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت15:3توسط غزال |
مشکلات زندگی

استاد لیوانی را آب کرد و به دانشجویانش نشان داد.

 

استاد پرسید:در این لیوان چه مقدار آب است.

 

دانشجویان:50 گرم تقریبا.

 

استاد:تا این لیوان را وزن نکنم دقیقا نمی دانم چقدر آب در آن است.

 

استاد:اگر این لیوان را به همین صورت در دستم بگیرم آیا به وزن ان اضافه می شود.

 

- نه.

 

استاد:اگر یک ساعت در دستم بگیرم چی .چه می شود؟

 

-کم کم دستتان خسته می شود.

 

استاد:اگر یک روز در دستم بگیرم چه می شود؟

 

-دستان خشک می شود.

 

استاد:اگر یک ماه بگیرم چی؟

 

-دستتان کم کم بی حس و بعد فلج می شود.

 

استاد:آن موقع با لیوان آب چه کنم.

 

-آن را زمین بگذارید.

 

درست است.مشکلات زندگی مانند همین لیوان آب است هر چه بیشتر به آن فکر کنید و و آن را در دست

 

بگیرید.بیشتر شما را اذیت می کنند.و شاید شما را فلج کند.پس بهتر است از همان اول آن ها را بر زمین

 

بگذارید تا نه شمارا اذیتت کنند نه از دستتان بیفتد و بشکند.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت2:4توسط غزال |
تولد

امروز شانزده سالم تمام شد.ای کاش نمی شد .مدام حسرت روز هایی رو می خورم

 

که که عین برق و باد گذشتن .شانزده سال ای کاش بر می گشتم به چند سال قبل.نمی

 

دونم چرا دوست ندارم هیچ فردی تو لدم رو تبریک بگه .امروز حتی خودمم هم به

 

 خودم تبریک نگفتم.امروز داشتم به آسمون نگاه می کردم و دنبال ستاره ام می گشتم

 

ولی آسمون با لای سرم بی ستاره بود یه دفعه یه صدای منو به خودم اورد. دنبال

 

ستاره ات می گردی .با سر تائید کردم .گفت :ستاره تو تو آسمون نیست رو

 

زمینه .ستارهی همه ی ما ها زمینیه .من که درست متوجه نشدم چی گفت. ولی تا یه

 

 حدودی درست بود چون بالای سر من هیچ ستاره ای نبود.ولی من باید تو این روز

 

 شاد باشم .پس به امید شادی.

+نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت22:34توسط غزال |
غزال-بی نام

مادر

 

دستانش گرما بخش شبهای سرد م بود .

 

برق چشمانش فانوس جاده های تاریکم بود .

 

و زمانی که پاهایم ناتوان از راه رفتی بود دستانش عصایم بود.

 

در شبهای بیماری تنها وجود او مرا خوب کرد و هیچ دکتری نفهمید چه طور.

 

او مانند دیگران نبود زمانی که به وجودش نیاز داشتم کنارم بود .

 

زمانی که دلم از روزگار پر بود تنها او به حرف هایم گوش می کرد .

 

همیشه  سنگ صبورم بود صبور ترین سنگ صبور دنیا.

 

و مانند کوه مقاوم بود نه مانند نبود او خود کوه شجاعت و طاقت بود.

 

دوستش دارم به اندازه..................نه اندازه ندارد .

 

حتی تمام انگشت های دنیا نمی توانند علاقه مرا به او بشمارند.

          

                                                               مادرم  روزت مبارک

                                                               دوست دارم

 

                                                                  

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت22:4توسط بی نام |
یک ثانیه برای مرگ کافیست

 یک ثانیه برای مرگ کافیست

 

فریاد های مکرر گوش ها را آزار می دهد . بلندی پل گردن همه را به درد اورده .ولی پسر هنوز پشیمون

 

نشده وخود را به لبه پل نزدیکتر می کند واین بار صدای جیغ ها او را می تر ساند خود را عقب تر می کشاند.

 

مادر زجه می زند ولی پسر حتی نگاهش نمی کند .پدر از راه می رسد و میخواهد با حرف ها و کارهای خود

 

او را پشیمان کند.

 

پسره احمق خود سر بت می گم بیا پایین .

 

پسر حتی نگاه پدر نمی کند .پدر برای چی این کارو داری می کنی مگه تو زندگی برات چی کم گذاشتم.پسر

 

نگاه خسمانه خود را به پدر می افکند .پسر می گوید بذار بگویم چی: وقتی بچه بود پسر های دیگه کتکم می

 

زدن به جای اینکه به من کمک کنی مرا تنها گذاشتی و رفتی. هیچ وقت کنارم نبودی اصلا به خودت گفتی

 

پسرم با کی میره کجا کی می یاد .گفتی این هارو . و قتی خواستم انتخواب رشته کنم به جای من تو تصمیم

 

گرفتی وقتی در حال مرگ بودم تنها جمله ای که گفتی این بود که از بس شیطونی کردی.

 

هیچ وقت طعم محبت پدری رو نچشیدم. هیچ وقت نوازش دساتت  رو روی سرم احساس نکردم . زندگی تو

 

فقط پول بود . .حالا هم که کنکور تو رشته مورد عالقه شما قبول نشدم منو از خونه ات کردی بیرون.

 

حالا هم من او مدم بیرون.تو چه طور اسم خودت رو با این کار ها پدر می گذاری.

 

.پدر اشک می ریزد شانه هایش دیگر تحمل بار سنگین این حرف ها را ندارد .من این کارو کردم که

 

بیای این جا و حرف های منو بشنوی .  ولی اخرین نفر بودی که اومدی.حتی مستختمان زود تر از تو امد

 

 مادر:حالا که حر فاتو زدی بیا پایین .پسر می خواهد این کارو بکند ولی برای یک ثانیه پایش سر می خورد

 

وبرای همیشه تمام می شود .پدر بالای سر پسر می اید .هیکل خونین پسرش رو در اغوش می گیرد و نعرهای

 

بلند می زند . ولی دگر چه فایده.مادر خود را به نزدیک پدر و پسر می رساند.ودستش را روی شانه های

 

شوهرش می گذارد .از لرزش شانه های پدر دست های مادر هم شروع به لرزیدن می کند ولی دگر چه

 

همه چیز تمام شده .

+نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت11:25توسط بی نام |
سوتی

 

 

سوتی

 

یه روز شلوغ خیر سرم با دوستم رفتیم خیابون .خیلی شلوغ بود منم دست دوستم رو گرفته بودم.که یهو دستش

 

ول شد.منم سریع دوباره دستش رو گرفتم .دستش رو کشیدم ولی نیومد برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم

 

دوستم ازم دور بود .و دیدم دست یه اقای خیلی خوشکل و قشنگ رو گرفت.با من من گفتم معذرت می خوام اقا

 

اشتباه گرفتم.گفت :این که معلومه ولی مسکه نمی خواین دست ما رو ول کنید از خجالت سرخ شدم تو این حین

 

سروکله فامیل غیرتیمون پیدا شد حالا بیا درستش کن .این پره بدبخت هم چند تا فش جانانه خورد . و لی عجب

 

شانسی دارم .

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت23:44توسط غزال |
لئو تولستوی

ایمان هم مانند عشق شجاعت و دلاوری می خواهد. انسان باید به خود بگوید: من ایمان دارم، آنوقت همه چیز خود به خود روشن می شودو شما را جذب می کند. ایمان، همانا عشق شدید است. باید عمیقتر عشق بورزید؛ آنوقت عشق به ایمان بدل می شود ... کسی که ایمانی ندارد نمی تواند عشق بورزد.

«لئو تولستوی»

+نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت20:1توسط بی نام |
برای تمام دنیایم

برای صدیقه عزیزم

 

می دونم که هیچ جمله ای از دردت نمی کاهد و هیچ کلمه ای آرامت نمی کند.ولی فقط این را می گویم من را

 

در هر شرایطی کنار خودت بدان وهمیشه در کنارت خواهم ماند.و مرا در غم خودت شریک بدان.من حاضرم

 

غم تو را به دوش بکشم ولی حتی  قطره اشکی از چشمانت جاری نشود.از ته قلبم می گم دوستت دارم . خیلی

 

خیلی.امید وارم حرف های من کمی باعث  تسلی روحت باشد.

 

صدیقه جان فوت پدرت را تسلیت می گویم.

                                                                         دوست دار تو

                                                                                            غزال

+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت21:56توسط غزال |
ورود بی نام

سلام

من نویسنده جدید وب هستم که غزال خانم به من اجازه نداده که اسمم رو بگم به همین دلیل بی نام گذاشتم .ولی اسم قشنگیه(بی نام).مگه نه؟راستسی فامیلمم بی نشانه.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت20:21توسط بی نام |
سلام

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت14:16توسط بی نام |
نانسی

این متن در سایت نانسی برای ایرانی ها نوشته

NancyAjram.com

A request from Nancy Ajram ,

 You are not allowed to enter nancy ajram official website , because you are from Dirty country (Iran)

 So Go Away and dont try again !

 

اخطار از  نانسی عجرم  :شما مجاز نیستید  به  وب سایت نانسی عجرم وارد شوید  "برایه اینکه  شما  از یک  کشور (کثیف هستید <<<ایران>>>  ) 

پس برو گم شو  و دوباره  سعی نکن

 

حالا بازم از نانسی خوشتون می یاد

+نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت20:19توسط غزال |
درسا

درسا

 

 

سلام به خواست نظر دهنده ها در مورد درسا می نویسم.درسا متولد:سه مرداد

 

درسا دختر پسر عمه منه .که من خیلی دوست دارم.درسا خیلی بامزه است.به قول باباش تقل(تپل) که الان یه

 

سال و خورده ایشه.وقتی بش می گیم صدای حیوون هایی رو که میگم تکرار کن این طوری

 

می گه :

 

ببعی:بع

 

کلاخ:غار

 

گام:ماااااااااااااا.

 

دمبه داری :نهههههههههههههههههههه

 

قورباغه:غور

 

جالب از همشه صدا ها به غیر از گاو یکی می گه. (غور .بع)

 

درسا دفعه پیش که اهواز بود برده بودیمش بیرون تو خیابود دنبال سوسک ها می کرد تا اون

 

 

ها رو بکشه.خلاصه کسی نبود که بمون نخنده. ولی خیلی جالب بود.البته درسا خیلی مامانیه به

 

غیر از بغل مامانش بغل کسی نمی ره.ولی خیلی دوت داشتنیه.

 

 

 

 

                                                    به امید روز های خوب برای درسا جان کنار پدر و مادرش

 

                            عزیزم درسا جان تولدت پیشاپیش مبارک

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت22:42توسط غزال |
معذرت
ببخشید نمی دونم چرا دو بار ثبت شد
+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت23:14توسط غزال |
عذاب وجدان

سلام .

 

این دفعه اومدم چون عذاب وجدان گرفتم.بد جوری.راستش رو بخواین من یکی رو  نه یکی نه .یک نفر غریبه

 

و چند تا از پسر های فامیل رو سر کار گذاشتم.البته در رابطه با فامیل هیچ مشکلی ندارم چون بالاخره ادم

 

های فامیلم رو شناختم که چه ادم فروش هایی هستن. و لی اون غریبه.هم اون ناخواسته زندگی منو خراب کرد

 

هم من کلی

  سرکارش گذاشتم.یه خورده اون موقع خندیدم ولی بدجوری سر کارش گذاشتم.نمی دونم منوالا ن

 

منو می شناسه یا نه ولی  من که خودم رو می شناسم .خیلی کار بدی کردم.ولی الان راه برگشت ندارم .چون

 

اگه بش واقعیت رو بگم قطعا من رو می کشه .اخه بد بختی شلیته هم هست.زود جو گیر می شه.شما به من یه

 

کمکی بکنید یه راه حلی بدید.

 

 

 

((منتظره نظراتون هستم))

+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت23:8توسط غزال |
عذاب وجدان

سلام .

 

این دفعه اومدم چون عذاب وجدان گرفتم.بد جوری.راستش رو بخواین من یکی رو  نه یکی نه .یک نفر غریبه

 

و چند تا از پسر های فامیل رو سر کار گذاشتم.البته در رابطه با فامیل هیچ مشکلی ندارم چون بالاخره ادم

 

های فامیلم رو شناختم که چه ادم فروش هایی هستن. و لی اون غریبه.هم اون ناخواسته زندگی منو خراب کرد

 

هم من کلی

  سرکارش گذاشتم.یه خورده اون موقع خندیدم ولی بدجوری سر کارش گذاشتم.نمی دونم منوالا ن

 

منو می شناسه یا نه ولی  من که خودم رو می شناسم .خیلی کار بدی کردم.ولی الان راه برگشت ندارم .چون

 

اگه بش واقعیت رو بگم قطعا من رو می کشه .اخه بد بختی شلیته هم هست.زود جو گیر می شه.شما به من یه

 

کمکی بکنید یه راه حلی بدید.

 

 

 

((منتظره نظراتون هستم))

+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت23:7توسط غزال |
سلام .

لیلیوم جان .از عکس هاش زیاد دارم ولی با تینی پیک مشکل دارم. با عرض پوزش.

+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت14:0توسط غزال |