تبليغاتX
فکر کنم شروعی دوباره در راهه


فکر کنم شروعی دوباره در راهه

عمومی
یاد

یاد میکنم

از تو

از خویش

از تمام لحظات

تمام مجهولات

حقایق خیالیی که نه رد شدند و نه اثبات

حقایقی که هیچ گاه جای حرف دل نگرف

حرفی که نه به محکمه قاضی رود و نه به نیستی

پس نسیم خیال وصلت را می بویم

و به آسمان خویش امید می برم

تا که روزی

برای لحظه ای

و برای عمری

دوباره برای تو حرکت کنم

برای تو خالص شوم

و برای تو دوست بدارم

هر آنچه را که قبل از تو نبود و با تو بود

هر آنچه بعد از تو نیست شد و به امید بودنت نشانه

من می مانم 

می مانم و بازهم می مانم

حتی به آن زمان که نباشم

به امید دوباره بودن

دوباره شدن

حتی برای آخرت

چرا که آنجا موعود آرزو هاست

هر آنچه داده نشد و سر به اطاعت نهادیم

انتظار کشیدیم و ماندیم

همچون خلقتی که با خلایقش بود و ماند و خواهد ماند

با کمیتی یکتا و کیفیتی بی همتا

پس اینچنین است

که من هستم

تو هستی

خدا هست

چرا که خدا گفت: "هستم، هستی، هست."

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت21:15توسط غزال |
بستنی

پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
 پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را در  جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد : يک بستني ساده چند است؟ در همين حال تعدادي از  مشتريان در اتتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره سکه هايش راشمرد و گفت: لطفا يک بستني ساده. پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني دو سکه پنج سنتي و پنج سکه يک سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت16:32توسط غزال |
کودک
http://tinypic.com" target="_blank">http://i40.tinypic.com/v4cwnl.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت13:9توسط غزال |
نمی دانم

نمی دانم که زندگی ام چگونه است نمی دانم از کجا آغاز کنم چون عطوفت واساس انسان چیزی نیست که قلم ناچیز بتوند آن را بازگو کند .
ای کاش هیچ وقت از مادر زاده نمی شدم.من ناخواسته پا به دنیایی تهی از هر گونه عشق واقعی و محبتی که در پشت پرده سیاه پنهان گشته ام وجهانی که در آن برای عبرت و تملقات قلبی جایی نیست .
پس گناه ما کشتی نشینان طوفان زده چیست . مگر جز اینکه نا خواسته به امواج پر خروش دریایی مصلحت به سختی ها سپرده شده ایم . در دنیایی که انسان هایش فکر می کنند می توانند خوشبختی را با پول بخرند . آن وقت جایی برای کسی نمی ماند که خوشبختی خود را در صمیمیت قلبی بداند .

من یک عمر جوانی را که می شود بهار زندگی باشد با رنج بسر برده ام چرا که یک عمر زیستن من به پای مشقت ها وسختی ها گذشته است و خوشبختی و لذایذ دنیا همچون گوله برفی در مقابل آفتاب پر سوز زندگی آب می شود .
بهار من عشق من همه وجودم این دل عاشق در کوی رسیدن به توست . تویی که برای بدست آوردنت باید از دروازه دریا عبور کرد .
در سرزمین تاری به دنبال قلب گمشده خود می گردم و با دلی پر از امید و آرزو قدم بر روی شنهای گریه می گذارم و داغ گرمای صحرای دلم رابه امید رسیدن به تو تحمل می کنم

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت14:56توسط غزال |